X
تبلیغات
مدرسه دخترا
ذکر شیرینی ها ، تلخیها و وقایع اتفاقیه یک دبیرستان دخترانه

 

همه جمع شدن دور غرفه ای که اسمشون را روی دستبند به خط میخی حکاکی میکنه! چه اصراری هم دارن که درست حک بشه و اشتباه نشه. یارو هم که اینا رو ساده تر از اون چیزی که فکر میکرده میبینه بهشون قول میده و ضمانت که چون با کامپیوتر نوشته میشن اصلا احتمال اشتباه توش نیست. اگه هوش بیشتری داشت می توانست برای حک اسم پسرا حسابی تیغ بزنه دخترا را. کی به کیه؟ می تونست بگه نرم افزار برا اسم پسرا بنزین آزاد مصرف میکنه!

انگار که تو عروسیی که میخوان برن از هر ده نفر هشت تاشون خط میخی میخونن. آبجیای بی مخ و ساده ی من!

  میدونین تو دنیا چند نفر خط میتونن خط میخی بخونن؟  بعدشم فرضا هم که زیاد باشن که نیستن. یعنی فکر نکنم به چهل پنجاه نفر برسن ، اون هم همه از اون دکتر پروفسورهای فسیل شده شونصد هفتصد ساله . اونام که به عروسیای شما دعوت نیستند یه وقت جلوشون ضایع باشه که اسم نازنین به غلط با خط میخی نوشته شده ناژنین مثلا!

کاری ندارم به خود دستبندها و خط میخی روشون. یه دونه از همین آماده ها بخر بیا دیگه. تو صف وایسی و فکر کنی حالا دقیقا همونی که میخوای روش نوشته میشه اذیتم میکنه. اگر این نبود شاید منم می خریدم.

معلم ادبیات هم برای دخترش سفارش داده. یعنی مدرکشو پس بگیرن جلو چش بچه ها صد تیکه اش کنن ، هیچ هم بهش ظلم نشده که کلی هم بهش ارفاق شده. معلم ادبیاتی خیر سرت و اینجا هم نمایشگاه کتاب. دو تا کتاب خوب بهشون معرفی کن.حالا کسانی که ندیدن و نمیشناسنش فکر میکنن با اینکارش اول میخواد با دخترا رفیق شه و بعد روشون اثر بذاره.

 نه جانم!

 مطمئنم از همه ی بچه ها جلوتر ، منتظره به کسی برسه دستبند رو نشونش بده و خط میخی براش بخونه!


برچسب‌ها: دستبند خط میخی, نمایشگاه کتاب, معلم ادبیات
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 23:20  توسط رزماری  | 

کی خسته ست؟ ما

کی خسته ست ؟

ما ، آقا ما ، جناب ما ، سرکار ما ، خانم تیمسار ما ، عالیجناب ما... با چه زبونی بگیم باورتون بشه آخه!؟

آخه اینم چغلی داره و کسر انضباط! اصلا دشمن اون طرفا بود که ما ببینیم خسته ن یا نه؟! ما خودمان را می دیدیم که حقیقتا بریده بودیم و نای اعتراض هم نداشتیم! باید حتما دروغ میگفتیم که تشویق بشیم!؟

تو یه روز اینهمه مطلب نظامی و دفاعی و پدافند غیرعامل و چی و چی نمیره تو ذهن آدم که! خستگی ذهن هم بدتر از خستگی جسمه. اگه اینو میدونستند هی سختی های مانورها و اردوهای نظامی را  به رخ ما نمی کشیدند.

 


برچسب‌ها: آموزش دفاعی دختران, پدافند غیرعامل, اردوهای نظامی
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 18:6  توسط رزماری  | 


میگفت باید هر طور شده شماره شوهر خانم معلم ... را گیر بیاره به شوهرش التماس کنه یک ماه ، فقط یک ماه سراغ خانم معلم ما نره و شبای جمعه! احوالشو نپرسه  ، ببینم بعدشم اینهمه لاف عفاف میاد!

اونی که من دیدم ازش هرکاری بر میاد ، این که دوکلوم حرف بود اونهم از پشت تلفن!

 


برچسب‌ها: شب جمعه, شوهر خانم معلم
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 17:38  توسط رزماری  | 


 جایی خواندم که دختران جوان تهرانی تبدیل شده اند به اعجوبه های طراحی لباس و مانتو.یعنی مانتو چیزیه که در نگاه یک آدم غربی همه شون مثل هم هستند. اما این روزها تنوع مدلهای مانتو واقعا عجیب غریبه. همون روپوش و مقنعه یک شکل و یک رنگ و یک طرح هم از دید آقایون همه شون یکی هستند بدون هیچ تفاوتی ، اما دختر که باشی دقیقا می توانی با جزئیاتی که مخ طرف سوت بکشه همه ی 30 روپوش و مقنعه کلاس را که نه ، کل روپوش مقنعه های یک شکل و یک رنگ و یک طرح مدرسه را رتبه بندی کنی و از یک تا 300 امتیاز بدی.همون اشتباهی که ما فکر می کنیم همه ی چینی ژاپنی ها شبیه همدیگه ند و چطور قاطی نمیشن و اتفاقا اونا هم فکر می کنند همه ی ما خاورمیانه ای ها شبیه همدیگه هستیم و چطور قاطی نمیشیم! یعنی عمرا دو نفر هم قد و هم وزن تو کلاس را بتونی متقاعد کنی روپوش مدرسه شون را با هم عوض کنند و اذیت نشن از بی سلیقه گی و بدطرحی روپوش مقنعه اون یکی . همون روپوش مقنعه های همه شبیه هم!

اصلا همه سیصد روپوش مقنعه را بریز یک جا و 10 دقیقه زمان بده ، همه سیصد نفر را هم نمی خواد ، از هر کلاسی 5 نفر را انتخاب کن ، همه را صحیح می دهند دست صاحباش! دخترا اینن دیگه!


برچسب‌ها: روپوش مدرسه, مقنعه مدرسه, مانتو, طراحی لباس, دختران تهرانی
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 13:12  توسط رزماری  | 


میگه این کوله پشتی ده سال کار میکنه براتون!

یواشکی به مامان میگم من امسال پیش دانشگاهی م و مدرسه م تمومه ، دختر بعد از من هم که نداری.همون ارزونترشو میگیرم.یکسال کار کنه بسه شه.

فروشنده که انگار شنیده میگه: اینا را دانشگاه هم میتونی استفاده کنی. کلی مشتری دانشجو داریم از این طرح میبرن

خواستم به مامان بگم: من اصلا میخوام سال بعد شوهر کنم.دانشگاه نمیخوام برم ، نگفتم چون میدونستم گوشاشو تیزتر میکنه و میگه: کلی مشتری تازه عروس هم داریم ماه عسل که میرن وسایلشونو تو این میزارن خسته نشن!


عکس نوشت: یکی هم به ما بگه اون گونی بالاییه را این خانم چطور تونسته اون بالا نگه داره.؟ اصلا کی و چه طوری کمکش کردن اونجا بذاره؟!حالا دخترهای امروز می نالیم که نمیدونم کوله پشتی اگه از هفت کیلو نیم بشه هفت کیلو و 550 گرم ، ارتوپدا گفتن مشکلات اسکلتی پیدا می کنیم ، این بنده خداها بی مهره گان بودند !؟


برچسب‌ها: کوله پشتی مدرسه, دانشجو, ماه عسل, دانشگاه, پیش دانشگاهی
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 13:6  توسط رزماری  | 

این به اون گفته بود دفعه آخرت باشه به دوست پسر من زنگ میزنی و آمار میدی... میدونم چی تو سرته!

اون هم به این گفته بود: دوست پسر! اون خودش یه پا دوست دختره با اون ابروهای ناز و اون همه سایه کاری!

بعدشم میپرن به هم.

حقیقتا هم به ناموس ناز! آدم چشم داشته باشند و متلک بزنند باید غیرتی شد دیگه.

کی آخرالزمان میشه؟ زنگ آخر؟!


برچسب‌ها: دعوا بر سر دوست پسر, پسرای آرایش کرده, غیرت, آخرالزمان, زنگ آخر
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 10:34  توسط رزماری  | 

پیرارسال معلم جوانی داشتیم که سال اول تدریسش بود.اگر ناظم مدرسه همراهش نمیومد کلاس که معرفیش کنه ، اصلا فکر نمی کردیم معلم باشه.ناظم از ما خواست که با زبان خوش نهایت همکاری را با ایشان داشته باشیم وگرنه با اون طرف هستیم و به مخیله مان هم نیاید که معلمی تازه کار گیرمان افتاده برای اذیت کردن.

خیلی خیلی زحمت می کشید و هر مبحثی که درس می داد از تک تکمان تاییدیه میگرفت که فهمیدیم یا نه ؟ بنده خدا کله تکان دادنهای بچه ها را باورش شده بود و حکما در دلش عروسی که پایان سال با صد در صد قبولی رکوددار قبولی در سال اول تدریس بین همکاران خواهد شد.هنوز آنقدر تجربه کسب نکرده بود که بفهمد اتفاقا کله ای که تنبل های کلاس و اونهایی که اساسا فقط جسمشان در کلاس است تکان می دهند یعنی که دست از سرمون بردار.

خیلی زود در اولین امتحان کتبیی که گرفت متوجه الکی بودن اون کله تکان دادنها شد و اینکه منبعد آنها معیار محاسبه اش نباشند.

ماهایی که معلم ... هم  نمره های وجبیش را یکی دوماه به تعویق می انداخت همون زنگ تفریح و استراحت به جای اینکه در دفتر بنشیند به غیبت کردن از ما و درس نخوندنمان  و چایی همیشه جوشیده آبدارچی عصبی مدرسه را هورت بکشد سه چهار تا از برگه ها را صحیح کرده بود و به اطلاعمان می رسوند. حالا هر چی ما میگفتیم همچین عجله ای هم نداریم برای فهمیدن دسته گلامون ، افاقه ای نمیکرد و اصرار داشت همه بدانیم سال اولیست و کلی ذوق و شوق دارد از اینکه کاره ای شده و برگه بچه های ملت را صحیح می کند.با چه حوصله ای هم پاسخهای صحیح را روی تک تک برگه ها و سوالات و با خط خوش می نوشت.

معلمی که اعتقاد داشت حضور و غیاب وقت کلاس را که حق الناس است الکی می گیرد و اکتفا می کرد به گزارش نماینده کلاس و کلی از این مدل اعتقادات ... امسال هم معلم مدرسه ماست و  از بچه های اون یکی کلاس می شنویم که با چنان طمانینه و مکثی حضور و غیاب می کند که بیا و بیین. از هر دو سه اسمی که می خواند باید با یکی دوتاشون خوش و بش کند و احوالی بپرسد که  کمی از وقت زیاد این زنگ لعنتی کم شود و دیگر حق الناس نیست. برگه ها را هم مگر مدیر وساطت کند و دفتردار نمره مستمر بخواهد که بچه ها به چشم ببینند. معلمی که سال اول خودش گیر می داد که اگر مطلبی را نفهمیدین همه ی کلاس هم که دوباره بپرسن ناراحت نمی شود و با خوشرویی تکرار می کند الان نقل است که تکیه کلامش در جواب کسانی که مطلبی را نفهمیده اند اینست که :" مگه قرار بوده همه بفهمند؟!"

آیا این جو غالب است و به اصطلاح ساختار غلط که گریزی از تبدیل آنهمه ذوق و شوق بعد از چند سال به اینهمه بی میلی و کسالت نیست یا ایراد از خود آدمهاست!؟ من به اولی بیشتر اعتقاد دارم


برچسب‌ها: معلم سال اولی, معلم جوان, معلم عصبی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 13:44  توسط رزماری  | 

من شخصا به این نتیجه رسیدم که مدیر و ناظمای مدرسه نه تنها از دزدکی موبایل آوردن بچه ها به مدرسه بدشون نمیاد که خیلی هم راضی هستند. دلیلش هم داشتن یک آتو ست که شکل قانونی داره و میتونه برا بچه ها دردسر بشه بی هیچ حرف  و حدیثی. حالا چرا آتو؟!

مخبرهای مدرسه مطمئنا آمار همه ی موبایل دارهای مدرسه را بصورت آنلاین و لحظه ای گزارش  می دهند اما اینکه اقدامی نمی کنند گذاشتن برای وقتهایی که خودشان پا را از قانون فراتر می گذارند و با هر جمله ی زشتی که عشقشان کشید بچه های مردم را نوازش دهند و خودشان را آرام کنند. اینقدر هم ساده نیستند که ندونند الان حتی بچه های مهدکودک هم می دونند توهین به بچه ها عواقب داره و کسی نمیتونه حتی با دلیل به بچه ها فحش بده ، حتی اگه مدیر مدرسه باشه و دلش هم بیشتر از مامان بابا برای بچه ها بسوزه ! بچه ها هم تقریبا  می دونند مدیر از موبایلی که توکیفشونه  خبر داره و گذاشته برای روز مبادا و روزی که بچه ها بخواهد به توهین و حر فهای زننده مدیر واکنش نشان بدهند و احیانا شکایت بکنند.

دانش آموز از اعتراض و شکایت به توهین ها شنیده شده از الگوهای تعلیم و تربیت و اخلاق اسلامی! صرفنظر میکنه ، مدیر هم در عوض بیخیال موبایلی میشه که میدونه همه همراهشون هست! معامله برد بردی که سیاسیون میگن ولی به نظر من اگر چیزی را بتوان مثال زد که مصداق بازی باخت باخت باشد همین تبانی و چشم پوشی  کثیفی است که از بچه گی بچه ها یاد می گیرند که در برابر حق کشی و ظلم ساکت باشند.

صحنه پیگیری شکایت شادی مستشارنیا از شهباز(رئیس پلیس سامان بعد از یاور نیکوکار) در کلاه پهلوی را به یار بیاورید وقتی که جوانشیر اومده بود و گفت اگر پیگیری کنید منم مجبور میشم ماجرای  ارتباط شما با فلان پسر شهر سامان را گزارش کنم.



برچسب‌ها: موبایل, آنلاین, مهدکودک, الگوهای تعلیم و تربیت, سیاسیون
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 20:1  توسط رزماری  | 

 کیک را آوردم سر کلاس بخورم که خدیجه عقب عقب اومد و خورد به دستم کیک افتاد . برش داشتم و فوتش کردم . دیدم همه دارند نیگا می کنند و می گویند: اه نکنه میخوای بخوریش؟!

ما هم با وجودیکه اصلا اهل این لوس بازیا نیستیم برای ترس از انگ بی کلاسی و اینجور حرفها ، با بی میلی و با وجودیکه با چشم خویشتن دیدم که جانم می رود روانه سطل آشغالش کردم.

فقط دوست داشتم برم خونه هاشون و ببینم تو خونه کدومشون وقتی چیزی میفته رو زمین ، مامانشون اجازه میده بندازنش تو سطل! تو مملکتی که دندان پزشکش با دوتا فوت پنس های روی زمین افتاده را استریلیزه میکنه ما الکی الکی امروز را گشنه موندیم. دم پسرا گرم.دادشم میگفت اگه تو کلاس ما ساندویچ فلافلی بیفته رو زمین ، سی نفر هجوم می برند و صاحبش شانس بیاره چیزی  که از لاشه گیرش میاد شاید تیکه ای گوجه باشه یا گوشه ای از نون! اینقدر هم عملیات سریع و ضربتی انجام میشه که کسی به فکر فوت کردن هم نمیفته اصلا!


برچسب‌ها: کیک, سطل آشغال, لوس بازی, دندان پزشک, استریلیزه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 22:52  توسط رزماری  | 

کلاس زبانی گذاشتند از طرف مدرسه و ماهم شرکت کردیم.استادش دکترای زبان دارد.چند جلسه ای گذشته و ما فقط اینها را یاد گرفتیم:

1-      همه ی معلمای زبان اشتباها به H  می گویند اچ و حال اینکه درستش ایچه و اینو فقط ماها افتخار داریم بدونیم که استادمون دکتره

2-      ماهم مثل استاد دکترمون نمی دونیم چرا پزشکای عمومی به خودشون میگن دکتر ، همش اندازه یک فوق لیسانس که شش سال است درس خوندن و عنوان دکتر فقط برازنده استاد زبان ماست که 10 سال درس خونده

3-      قرار بوده بیشتر کلاس را انگلیسی حرف بزنیم ولی فقط سوال اول را از نفر اول میپرسه که فرضا :

What your favorites musics (به چه موزیکی علاقه دارید؟) و اول نفر به انگلیسی دت و پا شکسته ای یه چیزی میگه و بعدش نیم ساعت به زبان شیرین مادری بحث می کنیم که خراطها بهتر میخونه یا محسن یگانه! عجیب هم تعجب میکنه چرا ماها متولدای اواسط دهه هفتاد ، موسیقی را نمی فهمیم و همش شجریان گوش نمیدیم.

به کلاس دکترا نرید همین لیسانسیه های بی ادعا خیلی بهتر و مفیدتر درس میدن. میخواین باور کنید میخواین نکنید
برچسب‌ها: اچ, ایچ, دکتر زبان, فوق لیسانس, پزشک عمومی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 22:46  توسط رزماری  | 

اردوی مناطق جنگی جنوب است و دو اتوبوس راه افتادیم. آقای ... مسئول .... و خانمش هم همراهمان هستند.مسیر طولانیست و هواگرم.از شانس هم جفتشون تو اتوبوس ما نشستند و جوری تنگ هم نشستند که انگار سفر ماه عسل اومدن. بهمون نگفته بودند قرار بر ریاضت است و خساست در قوت شکم. اصرارهای ما بر اینکه جایی نگه دارند کلوچه ای ، کیکی ، نوشابه ای بخریم فایده نداشت. چاره  را در این دیدیم بگوییم برای دستشویی نگه دارند.این یکی دیگه ریاضت بردار نبود و مجبور به توقف شدند. دخترها هم انگار که زنگ ریاضی تموم شده هجوم بردیم سمت بوفه ی کنار دستشویی و اینها با تعجب نگاه میکردند کسی دستشویی نمی رود. کارد میزدی شکمشان خون نمی اومد. دستشون را خونده بودیم و به قاعده دو سه سفر قندهار خوراکی انبار کردیم و از لجشان محموله مان پر بود از پفکهای خانواده و آدامسهای بادکنکی و پاستیل.

ظهر شد و بعد از نماز جماعت ، نشستیم گارسون بیاید سفارش بدهیم. یک قیمه بدمزه مونده بهمون دادند و خودشون مث راننده های اتوبوسهای بین راهی جوجه کباب سفارش داده بودند روی میزی دور از ما. تو اتوبوس اعتراضهای ما که زیاد شد آقا بلند شدند و گفتند: خانمها برای خودسازی اومدند مناطق جنگی ... جدا کسانی که فقط به فکر غذا هستند در ایمانشان شک کنند.

سیمین گفت : آقای ... شما و خانمتون جوجه خوردین ماها به ایمانمان شک کنیم!؟

خانمشون که تا این لحظه حرفی نزده بود بلند شدند و گفتند: آها دردتون اینه! اونو ما با پول خودمون خریدیم.

سیمین هم دمش گرم گفت: به ما هم می گفتین ما هم پول همراهمون بود ، هر چند ما یا هممون با هم جوجه می خریدیم یا نمی گذاشتیم جمعی که با هم اومدیم یکیمون جوجه بخوره یکی قیمه مونده! اینم از ایمانتونه!

همه به افتخارش کف زدیم و تا مقصد دیگه جیک نزدند.


برچسب‌ها: اردوی مناطق جنگی, ریاضت, پاستیل, پفک خانواده, جوجه کباب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 22:43  توسط رزماری  | 

 همایش گذاشتن ده دوازده نفر دختر دانشجوی لوس آوردن که ماها ببینیمشون عبرت! بگیریم مث اینا درس بخونیم دانشگاه قبول بشیم و اونم رشته های خوب. همه مدرسه شون را اینجا بودن.یکیشونم همون شکیرای[1] معرف حضورتونه.

میپرسیم حالا کدوماتون شریف قبول شدین و کدوماتون دانشگاه تهران که ماها عبرت بگیریم؟ ناسا دنبال کدومتون بوده بدزدتش؟ ها؟ 

نصفشون مهندسی های درپیت دانشگاه آزاد و غیرانتفاعی قبول شدن ، اونم کجاها ! روشون نمیشد بگن فقط میگفتن شهرستان.

تو لیست فقط یکیشون شهید بهشتی قبول شده بود که اونم نیومده بود با اینها قاطی بشه ، جمعی حال پزشو ببرن.دمش گرم.

الان که با یک کپی کمرنگ پاره پوره از شناسنامه ننه ت هم میشه دانشگاه قبول شد ، اونم میفرستن دنبالت. اینم عبرت گرفتن داره آخه!

تنها نکته مفید همایش این بود که بچه ها آدرس گرفتن شکیرا مانتوشو از کجا خریده و چند! والا



[1] رجوع شود به پست شکیرا در همین وبلاگ


برچسب‌ها: شکیرا, دانشجو, رشته های مهندسی, شهرستان, مانتو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 13:25  توسط رزماری  | 

 در ناصیه است یا ناصبه دقیقا نمی دونم ، همینی که به پیشونی طرف نیگا میکنن و از آینده اش خبر میدن . من در همونِ یکی از دخترای مدرسه می بینم که به افتخارش و بخاطر پیگیریهایش در آینده وزارت خونه ای اختصاصی درست بشه به نام وزارت تدارکات و این هم بشه وزیر و همه کارش.فکر کنم وزیرش هم که بشه خودش تو مراسمات همه کاره تدارکاتش بشه.

یعنی مراسمی نیست تو این مدرسه که این مسئول تدارکاتش نباشه ، حالا میخواد کلاس اولیا یک نمایش اجرا کنن بخاطر روز معلم یا سومیا بخوان برن اردو . مسئولی اومده باشه برا بچه ها سخنرانی کنه ، نمایشگاه کتابی برگزار بشه تو مدرسه و .... .

معلما با همدیگه هم که جلسه میزارن این هست و یه کاری انجام میده.خرش از رئیس آموزش پرورش منطقه بیشتر میره.

اگه فوتبالیست بودم حتما اینو میکردم مدیر برنامه هام.حتما با پیگیریاش منو مینداخت به بارسلون جای مسی بازی کنم.


برچسب‌ها: پیشگویی, وزارت تدارکات, اردو, مراسم روز معلم, مدیر برنامه ها
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 13:22  توسط رزماری  | 

قرار شد رای گیری بشه که عکس کدوم نی نی از همه خوشکلتره! نی نی ها هم باید حداکثر دوریشون دختر خاله و عمه و اینا باشه.اکثرا هم خواهرزاده و برادرزاده بچه ها بودند تا آبجی و داداش. اینکه مسئولین نگران جمعیت جوان کشورند در آینده ، فکر کنم جدی باشه.یعنی فقط دو سه تا از بچه ها آبجی و داداش نی نی داشتند.

نی نی داداش ما با فاصله رقبا را درو کرد! آی قربونش برم. از همین الان دعواست بین دخترها که کدوم "نی نی دختر" عروس ما بشه. من چه خوشبختم الان!

 البته ما در خانواده مان سه تا نی نی همسن و سال داریم که با هم تو یک ماه به دنیا اومدن.دوتاش خواهر زاده و یکیش برادرزاده.چون فقط اجازه حضور یک نفر بود برادرزاده را شرکت دادیم وگرنه اون دو تا هم ماشاالله خوشکلیشون حرف نداره.چه کنیم که محدودیت شرکت کننده داشتیم.اونا برای دفعات بعد. 

آینده نوشت: در آینده و پس از کسب اجازه  تصویرش تو همین پست گذاشته میشه! بگین ایشالا و ماشالا.



برچسب‌ها: نی نی, مسابقه عکس نی نی ها, مدرسه دخترا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 13:20  توسط رزماری  | 

قرار شده یک اکیپ از دخترا و حتی یکی دوتا از معلما جمع شیم بریم خونه شادی اینا به مامان باباش حالی کینم 16 هم نمره ی خوبیه ، حتی 15 ، حتی 14 و ... که کم این دختره طفل معصوم را ضایع کنن جلو جمع و هی هم نمره های دخترخاله  سمپادیشو نکشن به رخش. شماها با آبجی و باجناقت رقابت دارین خودتون کاری کنید از اونها جلو بزنین ، به شادی بیچاره ما چیکار دارین؟ حیف شادی همیشه غمگین ما ، شده بچه ی یه زن و شوهر همچین.

یاد جک زیر افتادیم

 یه روز پدره به پسرش میگه میدونی ناپلئون همسن تو بود چیکار میکرد؟

پسره هم میگه: بابا جون شما هم میدونین ناپلئون سن شما که بود امپراطور بود!؟


برچسب‌ها: چشم و هم چشمی, سمپاد, ناپلئون بناپارت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 13:19  توسط رزماری  | 

شوهر خانم معلم درس ... چند سالیه فوت کرده.هنوزم چهره ش جوونه و خوش تیپ و مهربونه. کلا به دل میشینه. از معلم جماعت بعید بود. حکما گزینشیه حواسش نبوده روز استخدام. یه دختر کوچیک هم داره که ماهه. آورده مدرسه دیدیمش ، یعنی خوردیمش! بین دوتا از بچه های کلاس دعوا شده که کی زودتر خانم معلم را نشون کرده برا فامیلشون.یکی برا داداش مهندسش لقمه گرفته ، اون یکی برا یکی از فامیلاشون.میگن هر دو هم مجردن! منظور که تجربه ی اول ازدواجشونه! یحتمل هم سن هردوشون کمتر از خانم معلم ما باشه.

فعلا هم بحث اول کلاس ما اینه. امروز هم که با خودش کلاس داشتیم.بنده خدا نمیدونست برا چی همه لبخند به لب داریم و پچ پچ می کنیم.هی به خودش نیگا میکرد نکنه چیزی بهش چسبیده .

آخرین حرف قابل تامل را هم زری زده که ای بابا! خوش تیپی و مهربونی همه اش بهونه ست. مسئله اصلی پوله. اگه این خانم معلم ما یک بیوه بیکار بود و کلی هم خوشکل تر و مهربون تر... داداشا بهتون سپرده بودند موردی پیدا کردین خبر بدین؟ پسرا هم یه چیزیشون میشه! فقط طرف کارمند باشه ، سن ننشون باشه.اه اه!

با این حرف ورق برگشت و نگاهها به سمت دو تا دختر لقمه گیر عوض شد و همه اونها را به چشم دو نفر طماع که از عشق سوءاستفاده می کنند دیدند. شادی گفت: والا راست میگه... ایشون سهم خودشو از مردا و پسرای این مملکت برده ، حالا شانسش نگرفته طرف مرده ، باید رعایت نوبت بشه و انصاف نیست حالا هم یک مجرد بیاد ایشونو بگیره. سرش دعوا هم بشه تازه. حکما به یک دختر مجرد که حق اونه ظلم میشه...

گفتم: نکنه خودتو میگی شیطون! حرفش البته منطقی بود به نظرم.تناظر یک به یک را برای همین خوندیم دیگه.


برچسب‌ها: لقمه گرفتن, نشون کردن, بیوه, ازدواج, مجرد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 11:39  توسط رزماری  | 

دستشویی شماره 3 از سمت چپ شده مکانی برای بروز خلاقیت های مینیمال نویسی جلوتر از فیس بوک و تویتر!

وضع به همین وضع پیش بره و قبل از لو رفتنش توسط مخبرهای خودشیرین! باید از یک هفته قبل دستشویی شماره 3 را رزرو کرد! دیگه نفرهای تو صف دستشویی نمی گویند قیچی کن! می گویند خوندی بیا بیرون دیگه!


برچسب‌ها: دستشویی, مینیمال نویسی, فیس بوک, توییتر, مخبر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 17:46  توسط رزماری  | 

 باباهه اومده مدرسه را روی سر مدیر و بقیه معلمها خراب کنه که این چه وضعشه! چرا حواسشون به دخترای مردم نیست؟ چرا میذارن با هر کی از راه اومد برن؟

دخترش خونه نرفته بود و این روز بعدش بود و هنوز پیدا نشده بود. به پلیس هم خبرشو داده بودند اما ما پلیس ندیدیم بیاد مدرسه. شاید هم وقتی ما کلاس بودیم اومدند.

هفته بعد: دختره پیدا شده و باباهه با یک جعبه شیرینی بزرگ اومده مدرسه که از دل مدیر و معلمها دربیاره اون همه ناسزایی که گفته... برای رفع سوء تفاهم اومده و اینکه برای دخترش هم بد نشه ، گفته سر صف اعلام کنن سوء تفاهم بوده . دختره با خانواده ی عمه اش رفتن مسافرت. عمه یادش رفته به خونه شون بگه...

اون ماده سفید رنگی که تو کله ی همه ماهاست هم اسمش مغز نیست ، نشاسته ی نشسته ست!

اون پسره موتوری هم که همه زنگای آخر دیدن خانمو پشتش سوار میکرد و قیژ ... داداشی بوده! آخی ماها چقدر آدمهای دل ناپاکی هستیم و همش بیخودی سوءظن داریم.

همه اینا به کنار ، طرز راه رفتن و ژست گرفتن مغرورانه اش در مدرسه را کجای دلمان بذاریم که انگار منتظره ازش امضاء بگیریم به خاطر این همه افتخارات! ها کجای دلمون؟ شما بگید.


برچسب‌ها: فرار از مدرسه, ترک موتور, پلیس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 13:50  توسط رزماری  | 

سریال مختار روی بورس بود و شب قبل قسمتی پخش شده بود که بحث امان نامه شمر  مطرح شده بود به حضرت عباس بن علی(ع).

صبحش خانم معلم از در نیومده داخل برگه های سفید را شخصا  گذاشت روی تک تک میزها! همه امان نامه خواستیم! نمی داد.گفتیم خانم نه شما دور از جون شمر ذوالجوشنید و نه ما نعوذبالله حضرت ابوالفضل.امان بده دیگه! امان داد.


برچسب‌ها: امان, شمر, حضرت عباس, ع, سریال مختار
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 19:7  توسط رزماری  | 

زنگ خورد و رفتیم خونه! اینبار از همان داخل حیاط چادر را در نیاوردم هیچ ؛ جوری گرفته بودمش که فقط دو تا چشمشم معلوم باشد که پام به چیزی گیر نکنه زمین بخورم.مامان فکر کرد یکی دیگه از شوخی های همیشگیست. فقط خندید.با همون وضعیت سری به آشپزخانه زدم و برای خودم چایی ریختم و رفتم نشستم بخورمش.

دیگه توجه همه جلب شده بود و پرسیدند: این دیگه چه مدلیه؟

گفتم: خانم مدیر گفته ماها فقط تو مدرسه و از رو اجبار چادر سرمونه ، تو خونه جور دیگه ای هستیم!


لینک این یادداشت در سایت نوجوان توانگر:

http://nojavanetavangar.com/%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-m-dokhtara-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87.html


برچسب‌ها: چادر, حجاب, اجبار
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 19:6  توسط رزماری  | 

هر چند وقت یکبار در مراسم " خشم روز" دو تا ناظم میرغضب مدرسه بدون اطلاع قبلی و هیچ آماده باشی خراب می شوند سر بچه ها با ناخن گیرهایی به قاعده قیچی چمن زنی. هدف ناخن های بلند تمیز و ظریفست و البته اگر زیرشان کثیف باشد و ظریف هم نباشند بلندتر از ناخن های حسنی هم که باشند مصونیت دارند.

هنوز سر این عملیات های بدون اطلاع قبلی را نفهمیدم.ناخن که موبایل نیست بشه پشت شوفاژی ،  تخته ای جایی قایمش کرد ، چسبیده ست به انتهای انگشتهای بچه ها و انگشتها هم شماره دارند.پنج تا تو هر دست.غیر اینه مگه!؟


برچسب‌ها: خشم روز, ناظم, میرغضب, ناخن گیر, قیچی چمن زنی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 19:5  توسط رزماری  | 

خیلی دلم میسوزد برای بعضی خانم معلمها که خیلی مهارت کلاس داری ندارند و با وجودیکه در موضوع درسیشون تسلط دارند اما همین کنترل نکردن کلاس هم اونها را اذیت میکنه هم درسی داده نمیشه به اون شکل. قصه همون قصه افراط و تفریط ما ایرانیهاست ، این ور بام و اون ور بام. در یک توافق نانوشته انگار دخترها مختار – مختار ثقفی - شدند و دارند انتقام نسل پیش را می گیرند از معلمها. نسلی که نمی توانستند نفس بکشند از دست این خانم معلمها ، حتی اونهایی که کلاس داری بلد نبودند و زبونشون میگرفت!

حالا خشن ترین معلم هم نمی تواند به ریقوترین دختر کلاس بگوید لطفا منت بگذارید و روی اون یکی صندلی بنشینید. نه که نمی تواند بگوید و نمی گوید ، می گوید اما محال است همان "ریقو دختر"  منت را بپذیرد و بی انقلت برود روی اون یکی صندلی مرغوب تر حتا! بنشیند. حتما باید بگوید: چرا؟! به من توهین شده تو جمع.

چه توهینی آخه! یه نونوا هر وقت عشقش بکشه میتونه جای چونه گیر و اونی که نونا را میاره بیرون یا اونی که نونا را میزنه به تنور عوض کنه و هیچکی هم حق اعتراض نداره اما این معلم بیچاره نمیتونه حتی برای اینکه اون دختر ریقو جای بهتری بنشینه که حواسش جمع تخته و درس باشه باید کلی بهش اعتراض بشه و آخر سر هم منصرف بشه از این خیرخواهیشس! آخه اگه تو به جای این صندلی بنشینی رو اون یکی ، سر برج حقوق خانم معلم دوبل میشه!

میدونید مشکل چیه؟ برخوردهای دیکتاتوری معلمهای نسل قبل ، کاری کرده که تو خونه ها هیچ احترامی برای معلمها باقی نمونده و همه هم به بچه هاشون میگن که نکنه زیر حرف زور معلمها برین . ما رفتیم بسه. اگه حرف زوری زدن به ما بگین تا بیایم مدرسه پدرشو دربیاریم.بدیم اخراجش کنن.بدیم بفرستنش دهات درس بده.

داداشم میگفت : منتطر میمونه پسرش که رفت مدرسه ، معلمه جرات کنه بهش بگه بالای چشت ابروه. میرم و هر چی عقده رو دلم مونده از معلمای خودم را سرش خالی میکنم.درس نمیخونه بچه م که نمیخونه. اصلا خودم بهش گفتم نخون.به شما چه ربطی داره.درستو بده حقوقتو بگیر برو. به شما این فضولیا نیومده.

یعنی اگه یکی از ماها دخترای کلاس ، همین الان جادویی بزرگ بشه و کلاس را بدن دستش ، محاله اونقدری دل بسوزونه  مث معلمهای این نسل و با این همه حرف گوش نکنی و پررو بازی بعضی دخترا ، حاضر باشه درسی بده که به درد کسی بخوره.

خدا کنه نسل ما چیز بهتری منتقل کنه به نسل بعدترش. نسل بعدی معلمها هم انتقام معلمهای نسل ما را از نسل بعدی دانش آموزا نگیره با درس ندادنشون. خدا کنه.


لینک بازنشر این یادداشت در لینک زن:  http://linkzan.com/archives/17278/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%85

یک تصویر هماهنگ کنار نوشته کار شده حداقل 


برچسب‌ها: مهرت کلاس داری, دختر ریقو, مختار ثقفی, دیکتاتور
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 14:59  توسط رزماری  |